معرفت نفس
1. «أَلْمَعْرِفَةُ نُورُ الْقَلْبِ.»
شناخت [خدا]، مايهى روشنايى قلب است.
2. «أَلتَّوْحِيدُ حَياةُ النَّفْسِ.»
توحيد، مايهى زندگانى نفس است.
3. «أَلْمَعْرِفَةُ، أَلْفَوْزُ بِالْقُدْسِ.»
شناخت [خدا] عبارت از كاميابى و دستيافتن به مقام قدس [و تنزّه از غير خدا] است.
4. «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ تَوَحَّدَ.»
هر كس خدا را بشناسد، متوحّد و يگانه و مجرّد مىگردد.
5. «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ سُبْحانَهُ، لَمْ يَشْقَ أَبَداً.»
هر كس خداوند سبحان را بشناسد، هرگز بدبخت و رنجيده نمىگردد.
6. «مَعْرِفَةُ اللَّهِ سُبْحانَهُ أَعْلَى الْمَعارِفِ.»
شناخت خداوند سبحان، برترين شناخت است.
7. «أَلتَّفَكُّرُ فِى مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، عِبادَةُ المُخْلَصِينَ.»
تفكّر در ملكوت آسمانها و زمين، عبادت پاكيزگان به تمام وجود مىباشد.
8. «أَلتَّوْحِيدُ أَنْ لا تَتَوَهَّمَ.»
توحيد عبارت از آن است كه خدا را [به صورت مخلوق] تصوّر نكنى.
9. «أَلْكَيِّسُ، مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ وَ أَخْلَصَ أَعْمالَهُ.»
زيرك، كسى است كه نفس خود را شناخته و اعمال خود را خالص سازد.
10. «أَلْمَعْرِفَةُ بِالنَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعْرِفَتَيْنِ.»
شناخت نفس، برترين نوع معرفت از دو نوع معرفت [معرفت خدا و نفس] مىباشد
11. «قَريبٌ مِنَ الْأَشْياءِ غَيْرَ مُلامِسٍ، بَعيدٌ مِنْها غَيْرَ مُبائِنٍ.»
او به اشيا نزديك است بىآن كه در كنار و به آنها چسبيده باشد، از آنها دور است بدون آنكه از آنها جدا باشد.
12. «أَلْعارِفُ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَأَعْتَقَها وَ نَزَّهَها عَنْ كُلِّ ما يُبَعِّدُها وَ يُوبِقُها.»
عارف كسى است كه خود را بشناسد و آنگاه خويش را [از هواها] آزاد نمايد، و از هر چه آن را دور نموده و به هلاكت افكند، پاك سازد.
13. «أَفْضَلُ الْمَعْرِفَةِ، مَعْرِفَةُ الْإِنْسانِ نَفْسَهُ.»
برترين شناخت اين است كه انسان خود را بشناسد.
14. «أَعْظَمُ الجَهْلِ، جَهْلُ الإِنْسانِ أَمْرَ نَفْسِهِ.»
بزرگترين نادانى، جهل انسان به امر نَفْس خويش مىباشد.
15. «أَعْظَمُ مِلْكٍ مِلْكُ النَّفْسِ.»
بزرگترين دارايى [سلطنت]، دارايى [يا سلطنت] بر نفس است.
16. «أَلشَّرِيعَةُ رِياضَةُ النَّفْسِ.»
شريعت عبارت از رياضت و تمرين دادن نفس است.
17. «أَفْضَلُ الْحِكْمَةِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسانِ نَفْسَهُ، وَ وُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ.»
برترين حكمت اين است كه انسان نَفْس خود را شناخته و به منزلت خويش واقف گردد
18. «أَكْثَرُ النّاسِ مَعْرِفَةً لِنَفْسِهِ أَخْوَفُكُمْ لِرَبِّهِ.»
آشناترين مردم به نفس خويش، بيمناكترين ايشان از پروردگارش مىباشد.
19. «أَفْضَلُ الْعَقْلِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسانِ [الْمَرْءِ] نَفْسَهُ؛ فَمَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَقِلَ؛ وَ مَنْ جَهِلَها ضَلَّ.»
برترين مرحلهى عقل اين است كه انسان خود را بشناسد، لذا هر كس خود را بشناسد عاقل است، و هر كس نسبت به خود جاهل باشد، گمراه مىباشد.
20. «عَجِبْتُ لِمَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، كَيْفَ يَأْنِسُ بِدارِ الْفَنآء؟»
در شگفتم از كسى كه نَفْسش را شناخت، چگونه به دار فنا انس مىگيرد؟
21. «عَجِبْتُ لِمَنْ يُنْشِدُ ضالَّتَهُ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلا يَطْلُبُها.»
در حيرتم از آن كه چون چيزى از او ناياب شود در پى آن بر آمده و از گمشدهى خود در هر انجمن نشان مىپرسد، ولى تمام حقيقت خود را گم كرده است و در طلب آن قدمى بر نمىدارد.
22. «عَجِبْتُ لِمَنْ يَجْهَلُ نَفْسَهُ، كَيْفَ يَعْرِفُ رَبَّهُ.»
در شگفتم از كسى كه به نَفس خود جاهل است، چگونه پروردگارش را می شناسد!
23. «غايَةُ الْمَعْرِفَةِ، أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ نَفْسَهُ.»
نهايت معرفتِ ربوبى، معرفت هر كس به نَفْس خويش است.
24. «كَفى بِالْمَرْءِ مَعْرِفَةً أَنْ يَعْرِفَ نفْسَهُ.»
براى مرد از نظر شناخت [پروردگار] همين بس كه نفس خويش را بشناسد.
25. «كَفى بِالْمَرءِ جَهْلًا، أَنْ يَجْهَلَ نَفْسَهُ.»
مرد را از جهت نادانى همين بس كه به نَفْس خويش جاهل باشد.
26. «مَنْ نَسِىَ اللَّهَ، أَنْساهُ نَفْسَهُ.»
هر كس خدا را فراموش كند، خداوند او را به خود فراموشى دچار مىكند.
27. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، تَجَرَّدَ.»
هر كس نفس خويش را شناخت، پيراسته گشته [و به جنبهى تجرّدى خويش راه مىيابد.]
28. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
هر كس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است.
29. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، جَلَّ أَمْرُهُ.»
هر كس خود را بشناسد، كارش اوج مىگيرد.
30. «مَنْ جَهِلَ نَفْسَهُ، كانَ بِغَيْرِ نَفْسِهِ أَجْهَلُ.»
هر كس به نَفْس خود جاهل باشد، به غير آن نادانتر خواهد بود.
31. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَقَدِ انْتَهى إِلى غايَةِ كُلِّ مَعْرِفَةٍ وَ عِلْمٍ.»
هر كس خود را بشناسد، به نهايت هرگونه شناخت و دانش راه مىيابد.
32. «مَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ، تَحَيَّرَ فِى الظُّلُماتِ، وَ ارْتَبَكَ فِى الْهَلَكاتِ.»
هر كس نفس خويش را به غير آن مشغول ساخت، در تاريكىها متحيّر گشته، و در هلاكتها فرو مىرود.
33. «مَنْ لَمْ يَعْرِفْ نَفْسَهُ، بَعُدَ عَنْ سَبِيل النَّجاةِ وَ حَبَطَ فِى الظَّلالِ وَ الْجَهالاتِ.»
هر كس نفس خويش را نشناسد، از راه نجات دور گرديده و در گمراهى و نادانىها فرو رفته و نابود مىگردد.
34. «مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ المَعارِفِ.»
خودشناسى سود بخشترين شناختهاست.
35. «نالَ الفَوْزَ الْأَكْبَرَ مَنْ ظَفِرَ بمَعْرِفَةِ النَّفْسِ.»
به رستگارى بزرگ نايل گشت آن كه به شناسايى نفس خويش كامياب شد.
36. «لا تَجْهَلْ نَفْسَكَ؛ فَإِنَّ الْجاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ، جاهِلٌ بِكُلِّ شَىْءٍ.»
به نفس خويش جاهل مباش، كه هر كس به نَفْسش جاهل شد، به هر چيزى نادان و جاهل خواهد بود.
37. «عَرَفَتْهُ الْقُلُوبُ بِضَمائِرِها، وَ الْأَفْكارُ بِخَواطِرِها، وَ النُّفُوسُ بِسَرائِرِها.»
دلها با ضمير خود و انديشهها با خاطرههايشان و جانها با درونشان او را شناختهاند.
38. «الإِخْلاصُ عِبادَةُ المُقَرَّبِينَ.»
اخلاص، عبادت مقرّبان است.
39. «عِنْدَ تَحْقِيقِ الْإِخْلاصِ، تَسْتَنِيرُ الْبَصآئِرُ.»
هنگام محقّق شدن اخلاص بصيرتها و ديدهاى باطنى نورانى مىگردد.
40. «لا تَذْكُرِ اللَّهَ سُبْحانَهُ ساهِياً، وَ لا تَنْسَهُ لاهِياً، وَ اذْكُرُهُ ذِكْراً كامِلًا يُوافِقُ فِيهِ قَلْبُكَ لِسانَكَ، وَ يُطابِقُ إِضْمارُكَ إِعْلانَكَ، وَ لَنْ تَذْكُرَهُ حَقِيقَةِ الذِّكْرِ حَتّى تَنْسى نَفْسكَ فِى ذِكْرِكَ و لا تَفْقُدها فِى أَمْرِكَ.»
خداوند سبحان را غافلانه ياد مكن و با سرگرمى او را فراموش مكن، بلكه او را با ذكر كامل ياد كن، به گونهاى كه قلبت با زبانت هماهنگ و درونت با ظاهرت مطابق گردد و هرگز خدا را با حقيقت ذكر ياد نخواهى كرد، مگر آن كه خودت را در يادت فراموش كرده و در هيچ امرى خود را نبينى.
41. «وَ لا يَحْمَدْ حامِدٌ إِلّا رَبَّهُ.»
هيچ ستايشگرى جز پروردگارش را نمىستايد.
42. «وَ سَمِعَ رَجُلًا يَقُولُ «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[1] فَقالَ إِنَّ قَوْلَنا «إِنَّا لِلَّهِ» إِقْرارٌ عَلى أَنْفُسِنا بِالْمُلْكِ وَ قَوْلَنا «وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» إِقْرارٌ عَلى أَنْفُسِنا بِالْهُلْكِ.»
على- عليه السّلام- شنيد كه مردى مىگويد: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»، فرمود: وقتى مىگوييم «ما از خداييم» به بندگى خويش اقرار كردهايم، و آن گاه كه مىگوييم: «ما به سوى او باز مىگرديم»، به هلاكت [و پاينده نبودن] خويش اعتراف نمودهايم.