کسی که به خاطر یک تصادف کوچک که رخ داده یا خطی که روی ماشینش افتاده، با عصبانیت پیاده می شود و به طرف مقابل می گوید: مگر کوری؟! و کلی به او اهانت می کند، چرا این همه خراش بر روی روحش را نمی بیند؟! چرا به خودش نمی گوید: «مگر کوری؟!» چرا یقه نفسش را نمی گیرد و رهایش می گذارد؟! چرا برای مشکلات درونی و خسارتهایی که نفس به بار آورده، مثل خسارت های مادی، آه نمی کشد؟!
یک ساعت هم به خاطر خودت، بر سرت بزن! تا کی می خواهی کور بمانی؟! در دعواها، به طرف مقابل هر چه از دهنت درمیآید میگویی، بیا چند فحش هم به خودت بده که چرا نمی فهمی ؟! چرا راه نمی افتی؟! گهگاهی انسان باید نفسش را سرزنش کند و بکوبد.
مرحوم علامه طباطبایی(ره) می فرمودند: گهگاهی روبروی آینه بایست و با خودت دعوا کن! بگو: مگر تو که هستی و چه هستی که این همه عنایت خدا را خرج انانیت و خودخواهی خود میکنی؟!
استاد غفاری، کتاب مادر واقعی، ص179