بسمه تعالى
در سال 1379 از قم، به يكى از دوستان ارسال داشته است.
پس از عرض سلام، كلماتى ذكر شده، برحسب تشريفات پس از آن نوشته شده است گمان مىكنم عوض آن كه از دهن ناپاك خود سخنى بنويسم، چند شعرى و چند كلامى از لسان ديگران بنويسم تا سبب روشنى قلب شريفتان گردد.
مخوان ز ديرم به كعبه، زاهد كه برده از كف، دل من آن جا
به نالهى مطرب، به عشوهى ساقى به خندهى ساغر، به گريهى مينا
به عقل نازى، حكيم تا كى به فكرت اين ره، نمىشود طى
به كُنه ذاتش، خرد بَرَد پى اگر رسد خس، به قعر دريا
چو نيست تو را به عيش دستى بساز اى دل، به تنگدستى
چو قسمت اين شد، ز خوان هستى ديگر چه خيزد، ز سعى بىجا
ربوده مهرى چو ذرّه تابم ز آفتابى، در اضطرابم
كه گر فروغش به كوه تابد ز بىقرارى، درآيد از پا
در اين بيابان ز ناتوانى فتادم از پا چنانكه دانى
صبا پيامى ز مهربانى ببر ز مجنون به سوى ليلا
همين نه مشتاق در آرزويت مدام گيرد، سراغ كويت
تمام عالم به جستجويت به كعبه زاهد به دير، ترسا
امّا كلمات:
سالها پرسيدم از خود كيستم آتشم، شوقم، شرارم، چيستم
ديدمش امروز و دانستم كنون او به جز من، من به جز او نيستم
منبع: کتاب رسائل عرفاني، نوشته آيت الله سعادت پرور(ره)