بسم اللَّه الرحمن الرحيم
در غرّه ى صفر المظفّر سنه ى 1380، خدمت يكى از دوستان ارسال داشته است.
پس از عرض سلام
به يادِ يار و ديار آنچنان بگريم زار كه از جهان، ره و رسم سفر براندازم
اى كاش اين سفر، پر خطر نبودى تا ديدارش، هميشه دل ربودى؛ اى كاش يار، ما را به مقام نيستى واگذاشتى تا جز رويش منظرى نداشتى؛
اى كاش، آفتاب جمالش به زير ابر كثرات پنهان نشدى تا عاشقان، به بى خودى به جمالش نگران شدى؛ اى كاش اين روز تيره برآمدى تا باز دل به دامش برافتادى؛
اى كاش، خار علايق بر پايمان نخليده بود تا به تير نگاهش مبتلا گرديده بوديم، ولى افسوس اين سفر، ما را ضرورى بود وگرنه، با قرارى، كار عاشقى تمام نگردد! [بلكه] ثبوت قدم، آن را شرط است، فناى عاشق در معشوق مي خواهد، بقاى عاشق به معشوق مي خواهد. افسوس كه نيستى، مقام نباشد و ظهور هستى، به تجلّيات جلالى و جمالى ضرورى است تا شيفتگان جمالش، در تاريكى جلالش، نور او را جويا شوند و پس از هدايت، به نورش ملحق گردند. بر نيستى خود آگاه و به هستى او مطلع، در عين حال، در لباس تجلّيات صفاتى مستقرّ، چه دنيا و چه آخرت، البته با تفاوتى از حيث لطافت و ضخامت.
افسوس كه اگر آفتاب جمالش پنهان نبودى، به زير سايه هاى صفات و كثرات عالم، يك بارگى بسوختى و جز جمال و نورش، جلوه گر نبودى، موجودى نبودى تا به تماشاى رويش از خود بي خود شدى، در عين اين كه اين زمان هم با او، او را مشاهده مى كنم، بالاخره اين روز تيره سرآيد و به دام او گرفتار خواهيم شد، خارهاى علايق هم از سينه ها كنده خواهد شد و هدف تير نگاهش خواهيم شد.
در آخر، اين چند بيت شعر را ذكر مى نمايم:
گر جُرعه اى ز جام محبّت چشانى ام اى پير مى فروش، ز غم مى رهانى ام
من قطره ى نهان شده در ابرم و تو بحر اى ابر، همّتى كه به دريا چكانى ام
من شاهْباز عالَمِ قدسم، نه كِرْمِ خاك من نيستم ز اهل زمين، آسمانى ام
منبع: کتاب رسائل عرفاني، نوشته آيت الله سعادت پرور(ره)